جزوه درس انسان، طبيعت معماري – مهندس سعید امیدی ، دانشگاه آزاد اسلامی واحد پرند – بخش پنجم

هنر و علم وجوه اشتراک و افتراق

با توجه به اينکه ريشه هر دريافتي چه در حوزه هنر و چه در حوزه علم به چگونگي شناخت انسان از محيط پيرامون ناشي ميشود لذا ابتدا به بررسي “شناخت” و ” مراحل شناخت” مي پردازيم.

انسان که جزيي از هستي بي کران است، مانند هر جزء ديگر هستي وابسته ساير اجزاء است و با آنها ارتباط دائم دارد. اگر هستي بدون انسان را “طبيعت” بناميم، مي توانيم بگوييم که انسان و طبيعت يگانگي و تجانس دارند و همواره متقابلاً در يکديگر نفوذ مي کنند. در جريان زندگاني هر فرد انسان، روابط پيچيده فراواني ميان او و محيط (که شامل طبيعت و ساير افراد انساني است.) برقرار ميشود. اين روابط فرد را به طبيعت و افراد ديگر پيوند مي دهد.

بدن انسان در ابتدا با غريزه قادر به فعاليت است. فعل غريزي تکرار ساده عادتي است که انسان در طي تکامل خود تدريجاً فرا گرفته است. برخورد انسان و محيط سبب تغييري در هر دو مي شود: محيط با فعل انساني تغيير مي کند و انسان از تأثير محيط حالات جديدي مي گيرد. انسان در تعامل با طبيعت گاه الزاماً تن به فعاليتهاي جديدي بجز غريزه مي دهد و در نتيجه روابط تازه اي ميان انسان و محيط بوجود مي آيد و “آگاهي” يا “شناخت” نتيجه اين روابط تازه است. انسان در مرحله غريزي ناآگاه است و طبيعت نيز از شعور انساني برکنار است ولي از برخورد دو عامل ناآگاه آگاهي يا شناخت حاصل مي شود. به طور کلي انسان در جريان کار و تجربه به محيط برخورد مي کند و از تأثير آنها به شناخت مي رسد.

مراحل شناخت:

آگاهي يا شناخت دو مرحله دارد: مرحله شناخت حسي و مرحله شناخت منطقي

شناخت حسي

در مرحله شناخت حسي، اشياء يا محيط از طريق حواس پنجگانه در ارگانيسم بدن تأثير مي گذارند. تأثير تحريک ها در مغز به صورت ” احساس”(Sensation) و سپس به صورت ادراک(Perception) در مي آيد و بر اثر آنها انسان به وجود يک امر يا شيئي جزيي پي مي برد. در غياب تحريک محيطي احساس و ادراک از ميان مي رود ولي اثر آنها موجد “تصوير ذهني” (Mental image) مي شود. تصويرهاي ذهني به اقتضاي تحريک هاي بعدي محيط گاه به صورت اصيل خود تجلي مي کنند “يادآوري” (Recollection) و گاه با سيمايي دگرگون روي مي نمايند ” تخيل” (Imagination) .

بدن در مقابل تصاوير ذهني واکنشي مي دهد و حالتي به خود مي گيرد که در عرف روانشناسي “شور” (Feeling, sensation) خوانده مي شود.

شناخت منطقي

در مرحله شناخت منطقي، ادراک يا تصوير ذهني که نماينده صريح اشياء جزيي عالم خارج است، بر اثر برخورد با ادراکات يا تصويرهاي ذهني پيشين مقايسه، سنجيده و رده بندي مي شود. عناصر خصوصي و استثنايي آن کنار مي روند و عناصر اصلي و مهم آن باقي مي يابند. در نتيجه ادراکات جزيي و سطحي به مدد تصويرهاي ذهني پيشين کليتي مي پذيرد. تصوير ذهني پس از طي اين جريان ” مفهوم” يا “کانسپت” ناميده مي شود. از برخورد و گسترش مفاهيم استنتاج بوجود مي آيد.

شناخت ناگهاني

مرحله اول شناخت، شناخت حسي است که معمولاً به مرحله دوم يعني شناخت منطقي کشيده مي شود. ولي در زندگي روزانه در مواردي بين مرحله اول و دوم شناخت فاصله مي افتد يا اساساً شناخت از مرحله اول درنمي گذرد. جريانهاي شناخت گاهي منظم و متوالي طي مي شوند و گاهي در يکي از آنها وقفه روي مي دهد. ممکن است کسي پس از ادراک امري، از استنتاج بازماند و سالها بعد، ناگهان در خواب يا بيداري نتيجه گيري کند. و يا اينکه کسي مراحل شناخت را بسرعت درنوردد. تاريخ علم و هنر در اين زمينه نمونه هاي بسيار عرضه داشته است: “تارتي ني” آهنگساز ايتاليايي قرن هيجدهم، صورت نهايي آهنگ معروف خود، “سونات شيطان” را در خواب تنظيم کرد و “ارشميدس” دانشمند يوناني سده سوم پيش از ميلاد در حمام به کشف قانون علمي بزرگي توفيق يافت. به اين شناخت “شناخت اشراقي” گفته مي شود.

هنر و علم

هر دو اينها اساساً براي دريافت واقعيت ظهور مي يابند اما در هنر وجه ادراکي آن بيشتر است و متکي به شناخت حسي است اما علم مستلزم شناخت منطقي است. در هنر با کيفيت سرو کار داريم و با اتکا به شکل وجوه کيفي را نشان مي دهيم اما در علم با کميت سر و کار داريم و به مدد فرمولهاي انتزاعي واقعيتي را در محيط پيرامون شرح ميدهيم.

هنر نيز چون علم، موافق مقتضيات انسان، تحول مي پذيرد و در هر زماني، از واقعيت شناخت جديدي بدست مي دهد. اين شناخت جديد نيز به تغيير زندگي اجتماعي منجر ميگردد. هنرمند و دانشمند هر دو واقعيت را تغيير مي دهند.

دانشمند در پرتو واقعيت بيروني را شرح ميدهد بي اينکه ذره اي از احساسات و عواطف شخصي خود را در آن دخيل کند در حاليکه هنرمند با اتکا به دريافتهاي دروني خود و احساسات و عواطف خود واقعيت بيروني را نشان مي دهد. بنابراين در هنر، در برخورد هنرمند و محيط (فاعل و موضوع شناسايي) هنرمند نقش موثرتري دارد در حاليکه در کار علمي چندان اثري از دانشمند و احساسات و عواطف و يا نگرش شخصي او در ماحصل کار ديده نميشود.

کار علمي انسان را با جبر بيروني و کار هنري انسان را با ضرورت دروني دمساز ميکند.

هنر که بر واقعيت دروني تاکيد مي ورزد، بياني است کيفي از تحولات واقعيت. از آنچه بايد باشد؛ از آرزوها، اميدها

دانشمند در قالب “مفهوم” مي انديشد و هنرمند به وساطت “تصوير ذهني” فکر ميکند و اين مهم ترين اختلاف آن دو است.

شناخت دانشمند شناخت منطقي است از اينرود بيان او هم منطقي است. شناخت هنرمند شناختي حسي است از اينرو بيان او هم حسي است و معمولاً مردم پسند است.

رابطه انسان، طبيعت و خدا در نگرش شرقي و غربي و تأثير آن در باغسازي

براي درك رابطه ساختمان با محيط ابتدا بايستي به ديدگاه انسان در مورد محيط و يا به طور كلي نسبت به طبيعت، نظر داشت. اساس ساختن،‌دست اندازي به طبيعت است. نوع اين دست اندازي ارتباط بسيار نزديك با طرز تفكر انسان در مورد طبيعت دارد. در بسياري از فرهنگهاي شرقي، ارتباط كاملاً نزديكي بين انسان و طبيعت وجود داشته و امروزه نيز گاهي اين ارتباط به چش ميخورد. انسان خود را جزئي از طبيعت ميدانسته و به اين دليل در ارتباطي چندگانه با آن بوده است. اين ارتباط نزديك، هم به انسان و هم به طبيعت امكان ادامه زندگي را مي داده است.

چنين ارتباطي بين انسان و طبيعت در جوامع غربي نيز وجود داشته اما بعدها جهان بيني مسيحي آنرا تغيير داد. اين ارتباط دوگانه از طريق مسيحيت تبديل به يك ارتباط مثلث شد:

بر اساس اين تفكر، خداوند طبيعت را خلق كرده و بشر بايد از آن استفاده كند. در شرق آسيا آنچه خدايي بود عليرغم مافوق طبيعي بودنش در ارتباط نزديك يا حتي در يگانگي با طبيعت قرار داشت.

به اين ترتيب جمعاً با خود انسان نيز يگانه به حساب ميآيد. حال آنكه بر اساس تثليث غربي، به ناچار يك رشته روابط دوگانه به وجود مي آمدند: انسان- خدا، خدا- طبيعت، طبيعت – انسان، عينيت- ذهنيت، جسم – روح و غيره كه هر كدام از اين روابط از طريق كنار گذاشتن يكي از قطبهاي ثليث حاصل ميشد.

سالهاي متمادي بشر بدون قدرت تسليم طبيعت بود. از آنجا كه سيستم فكر غربي مسيحي جنبه خدايي براي طبيعت قائل نبود براي انسان اين امكان وجود نداشت كه به طبيعت جنبه تقديس يا مافوق عادي داده و از اين راه پذيراي آن باشد.

نخستين تلاشها براي توجه به عينيت طبيعت و برابر قراردادن آن با انسان در دوره رنسانس صورت گرفت. به اين ترتيب نقش خارقالعاده يا خدايي طبيعت در رابطه انسان – طبيعت روز به روز ضعيف تر شد و اين آغاز تحولي بود كه تا امروز نيز هر لحظه اين رابطه را مصيبت بار تر كرده است. بشر به عنوان يك موجود زنده، جزئي از طبيعت است كه درآن زندگي ميكند و به آن وابسته ميباشد قوانين فيزيك بر طبيعت يا دست ساخته انسان به نحو يكسان حاكم است. به اين ترتيب كاملاً طبيعي به نظر ميرسد كه در بسياري از موارد مانند ساختمان، طبيعت براي بشر عنوان مدل و نمونه داشت باشد.

jozve0

jozve0

انسان اغلب تصور ميكند آنچه « طبيعي» است. چه از نظر فرم و چه از نظر عملكرد به حدي از تكامل رسيده است كه بهتر از آن قابل تصور نيست، حال آنكه چنين نيست. آدولف پورتمان ميگويد:« ساده ترين فرم كه به گونهاي كامل در خدمت عملكرد باشد و بسياري از مردم آنرا « طبيعي» خوانده، و ستايش ميكنند كاملاً نادر است. آنچه بيشتر به چشم ميخورد بخصوص در دنياي حيوانات چيزي فاقد اين صفات است». – « اغلب به نظر ميرسيد كه خيالبافي آزاد و يا حتي بازيهاي لجبازانه يك قدرت خلاقه ، در اين آفرينش بيشتر دست داشتهاند تا ضرورتهاي تكنيكي».

قياسي بين زرافه و قو – هر دو حيواني با گردن بسيار بلند – نشان دهنده اختلافات اساسي در ساختار جسمي اين دو جانور است. در قو بلندي گردن با زياد شدن تعداد مهرههاي گردن – بصورتي كه بين ساير پرندگان استثنايي است – جبران گرديده حال آنكه زرافه مانند ساير پستانداران هفت مهره گردن دارد كه البته اندازه آنها غيرمعمول است. همچنين نقوش ظاهري بسياري از حيوانات و مثلاً برخي از صدفها فاقد هرنوع عملكرد است يعني نه نشاندهنده علامتي بوده و نه داراي عملكردي ميباشند.

البته طبيعت ميتواند به عنوان مدل براي انسان قابل استفاده باشد:

گفته ميشود كه برونلسكي (Burunellschi) براي ساختن گنبد جامع فلورانس تخم مرغ را به عنوان مدل در نظر گرفته است. يا ژوزف پاكستون (Joseph Paxton) در ساختن كاخ كريستال از برگهاي ويكتوريا رجيا (Victoria – regia) كه نوعي نيلوفر آبي بسيار بزرگ ميباشد الهام گرفته است. اما با اين وجود اين تصور اشتباهي است كه هر سازه در معماري به ترتيبي تقليدي از پديدهاي طبيعي بدانيم. فراي اتو (Frei otto) در جواب مدعياني كه سازههاي معلقش را به تقليد از تار عنكبوت ميپنداشتند ميگويد: « در زماني كه ما اين سقفهاي سبك معلق را طراحي، محاسبه و آزمايش ميكرديم – هيچ يك از دست اندركاران طراح از تار عنكبوت اطلاعي بيشتر از ساير مردم عادي نداشتند. اما زماني كه سقفهاي طوري معلق تا حدي تكامل يافتند مردم با چشم ديگري، يعني با چشمي آموزش ديده به تار عنكبوت نگاه كرده و آنگاه توانستند آنرا در اين سازه « بازشناسي» كنند ». تحول رابطه بين انسان و طبيعت را به خوبي ميتوان از مطالعه بين ساختمان و باغ پيگيري كرد. در شرق و غرب، نظر كلي انسانها در مورد طبيعت گوناگون بود و تفاوتي چشمگير نيز در رابطه بين ساختمان و باغ – به عنوان نزديكترين محيط طبيعي – در اين دو فرهنگ ديده ميشود.

بدون شك قسمت عمدهاي از سهم فرانسه در معماري باروك به سازماندهي فضاهاي خارجي مربوط ميشود.

لويي چهاردهم به عنوان حاكم مطلق ميخواست با ساختن ورساي نقشي از خود برجاي گذارد. او خود را نه تنها حاكم بر طبيعت بلكه حاكم كهكشانها ميدانست. خوابگاه پادشاه در طرف مشرق رو به آفتاب درخشاني كه در پايان روز نيز در امتداد غربي محور همين كاخ غروب ميكرد قرار داشت. در داخل كاخ طلوع و غروب نيز با مراسم مخصوص سلام صبحگاهي و مراسم شامگاهي بدرقه ميشد. باغ و فضاي سبز غول آساي بيروني قصر وسيلهاي براي تعميم ايده فضاي بيكران « خاص معماري باروك » به خارك از فضاي قصر بود.

نيكلاوس پوزنر (Nikolaus pevsner) در اين مورد ميگويد: « جبهه 600 متري كاخ، رو به پارك لونوتر (Le notre) قرار داشته كه شامل گلستانهاي وسيع، فوارههاي متعدد، آب نماهاي چليپايي و بلوارهاي موازي و شعاعي و راههاي متعدد بوده است كه از بين شمشادهاي مرتفع كه هنرمندانه به فرمهاي مختلف هرس شده بودند ميگذشته و در جمع چنين به نظر ميرسيده كه تا بينهايت ادامه دارند: طبيعتي كه دست بشر آنرا مقهور خويش كرده و فرم داده است تا با آن شكوه پادشاهي را ستايش كند كه خوابگاه او درست درمركز همين مجموعه بديع از معماري و هنر منظره سازي قرار دارد»

در اينجا ساختمان در ارتباط با طبيعت ميباشد. باغ در مقابل ساختمان قرار گرفته و در مجموع تركيب يگانهاي را به وجود آوردهاند. اگر چه اين دو جزء هم ارزش نيستند اما محيط نيز نتوانسته وضع طبيعي خود را حفظ كند بلكه قوانين هندسي سخت گيرانه ساختمان به آن تحميل شده است.

تصوير تحول انگلستان قرن هجدهم كه تا حدودي تحت تأثير افكار ژان ژاك روسو قرار داشت نيز منجر به ايجاد « باغ انگليسي» شد : محيط طبيعي را تابع قوانين هندسي نكردند بلكه وضع موجودش را تا جايي كه عملي بود حفظ كردند. به اين ترتيب ساختمان با تمام اجزا سنجيده و منطقي خود در تقابل با محيط طبيعي ، مفهوم دو جزء هم ارزش را به ذهن القاء ميكردند. تحميل يك هندسه مصنوعي به عنوان امري « غير طبيعي» مردود شمرده ميشد. اين شيوه انديشه به معني ابراز مخالفتي با تبعيت محيط از ساختمان و بيان ديدگاه جديدي نسبت به طبيعت بود. ژوزف آديسون (Joseph Addison) نويسنده و دلتمرد، اين ديدگاه كلي را چنين بيان ميدارد: « من شخصاً ترجيح ميدهم كه يك درخت را در لباس شكوهمند شاخهها و برگهايش ببينم تا اينكه باقيمانده از آن را به صورت يك فرم هندسي هرس شده مشاهده كنم . (تصوير 99).

اين فكر اساسي كه مسكن را بايستي با طبيعت نزديكتر كرد به تدريج گسترش يافت. آنچه كه در ابتدا تنها به قصر پادشاه محدود ميشد رفته رفته به كاخهاي اشراف و سرانجام به خانه ثروتمندان نيز راه پيدا كرد و اين مسئله تأثير بسزايي در شهرسازي قرن نوزدهم بجا گذاشت. در آغاز قرن نوزده به جان نش (john Nash) سفارش داده شده كه طرحي براي آپارتمان سازي در ريجنزپارك (Regent’s Park) لندن – كه متعلق به خانواده سلطنتي بود – تهيه كند . نتيجه اين كار به صورت يك مجتمع ساختماني بزرگ در ميان يك پارك طبيعي بود. در پايان قرن نوزده اين ايده تكامل پيدا كرده و نتيجه آن به صورت ساختن « باغ شهرها» تجلي نمود. اين شهرها ميبايستي قطب مقابل « شهر صنعت زده » باشد. دست كم در شروع كار، اين طرز تلقي ايدهاي بود كه همراه خود يك بار اجتماعي را بدنبال داشت.

jozve2

انديشه ايجاد فضاي سبز در داخل يك شهر ايدهاي قديمي است كه از قرن پانزده وجود داشته است.

در قرن هفدهم بزرگترين پارك سلطنتي در لندن به نام هايدپارك به روي عموم گشوده شد. در اين زمان نيز بسياري از اشراف اقدام به احداث ساختمان در باغها و پاركهاي شهر خود كردند. با الهام از معماري باروك اين ساختمانها به جاي آنكه در امتداد خيابان بنا شوند در كنار ميادين جديد ساخته شدند. به اين ترتيب اولين اسكويرها (Squares) به وجود آمدند يعني فضاهاي سبز عمومي كه خياباني بر آن محاط بود و ضلع ديگرش را ساختمانهاي متصل به هم تشكيل مي داد. زيگفريد گيديون در اين مورد ميگويد:« اسكويرهاي قرن 17 و 18 در شهرسازي اهميت بسياري دارند. زيرا براي اولين بار از اين طريق اقدام به ساختمان سازي در طبيعت كردهاند بيآنكه با كوهي از سنگ يا شبكههايي از خيابان،‌طبيعت را خفه كنند.».

چنانكه گفته شد، در مغرب زمين ارتباط بين انسان و طبيعت با همين رابطه در مشرق زمين اختلاف اصولي و كلي دارد. در يكي از قديمي ترين اسناد كتبي چين باستان در قرن هفتم يا هشتم پيش از ميلاد موسوم به (l.ging) شرحي راجع به زوج متضاد يين و يانگ و اثر متقابلشا بر يكديگر ارائه شده است.

بر اساس اين طرز تفكر تمام پديدههاي طبيعي، شامل يا تابع يك تضاد مضاعف هستند. مثلاً « بزرگي » فقط از طريق قياس با « كوچكي » قابل شناسايي است. اين زوجهاي متضاد بر خلاف تضادشان، نفي كننده يكديگر نيستند بلكه هر كدام از آنها شرط وجود ديگري به شمار ميروند. از برخورد اين دو عامل متضاد، بايستي به سود هر دو عامل استفاده كرد و تنها از اين طريق است كه ميتوان به تكامل رسيد. اين طرز تفكر مبناي فلسفههاي گوناگون شرقي قرار گرفته و براي درك رابطه بين ساختمان و محيط نيز به ناچار تنها ميتوان از همين راه وارد شد.

طبيعت و معماري در برابر هم قرار ندارند بلكه متقابلاً در هم ادغام شده و يكديگر را تكميل ميكنند. چون ممكن نيست كه هر خانه به تنهايي در ميان يك باغ بزرگ واقع باشد. پس به ناچار اين وابستگي به طبيعت خود را تنها در ميدان بسته ارتباط بيشتر فضاهاي داخلي و خارجي نشان ميدهد. مهم اين است كه هردوي اين عوامل متضاد حضور دارند چرا كه تنها با حضور يكي است كه ديگري قابل شناسايي كامل ميباشد.

jozve3

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.