جزوه درس انسان، طبيعت معماري – مهندس سعید امیدی ، دانشگاه آزاد اسلامی واحد پرند – بخش چهارم

انعكاس طبيعت در آثار هنري

نگاه طراح به پديده­هاي پيراموني خود، نگاه كردن مشتاقانه به جهان و اجزاي آن است. او با اين نگاه تلاش مي­كند تا ساختار و زير بناي انچه را كه مي­بيند و روابط منظم پديده­ها را كشف كند و مفاهيم پشت پرده واقعيات را آشكار سازد.

گاه مي­بينيم كه هنرمندان به اشياء پيش­پا افتاده ارزش مي­بخشند. اغلب ديده­ايم كه اشياه پيش پا افتاده و معمولي به ديده­ي هنرمندان اصيل و خلاق معاصر پر اهميت مي­نمايد. في­المثل اشيايي مانند كاسه، پيت، بطري و ليوان بارها موضوع تابلوهاي نقاشاني چون « پيكاسو » و « ژو آن گري » نغمه سراسان كوبيسم و « لوكوربوزيه » بوده است. اشياء طبيعي مثل: سنگ، ريشه­ي درخت و حتي استخوانهاي پوسيده نيز اين هنرمندان را به خود مي­خوانند. اشيايي كه به ديده ي ما بي اهميت اند به دست هنرمندان شكل و معنا مي يابند و چنانكه لوكوربوزيه گفته است، سبب تأثيرات شاعرانه مي شوند و با به عبارت ديگر قسمتي تازه از جهان به عرصه ي احساس راه مي يابد.

به راست كار هنرمندان از جهات بسيار بيه كار مخترع يا مكتشف است. هم هنرمندان و هم عالمان در جستجوي يافتن تازه­هايي در جهان هستي هستند. فقط تفاوت در اين است كه كار هنرمندان از دنياي احساس و تأثرات مايه مي­گيرد. هنرمند خلاق نه در پي تقليد طبيعت است و نه مي­خواهد ديگران دنيا را از ديده­ي وي ببينند. عمل هنرمند كشف تركيبات، صور و مفاهيم جديد براي ساخت و غناي هر چه بيشتر دنياي احساسي ديگران است.

زيبايي طبيعت چيزي است بديهي و بي­نياز از هر گونه اثبات. بر انسان تأثيري عميق مي­نهد و به عنوان محرك نيرومند هنر به شمار مي­رود. هنزمند در اثر تماس با طبيعت، نسبت به زيبايي آن بي­نهايت حساس مي­شود. البته طبيعت، همانگونه كه عواطف مثبتي در انسان پديد مي­آورد، موجد عواطف بسيار منفي در او نيز هست همچون جنگلي كه چهره مخوف خود را آشكار كند.

هنرمندان همواره موضوعاتي فراتر از واقعيت عيني در طبيعت مي­يابند. آنان از شكوفايي بهار يا غم خزان صحبت مي­كنند. در آب روان، نشاني از گذشت روزگار مي­بينند و هجوم حادثه را به سيل خورشان، دشت غربت را به شب تيره و بي­حاصلي عمر را به بياباني خشك تعبير مي­كند.و به عنوان مثال، ادوارد مونش در مورد تابلوي فرايد مي­گويد: « من در حال قدم زن در جاده، با دوستانم بودم، خورشيد غروب كرده بود و من احساس افسردگي مي­كردم، ناگهان آسمان، قرمز خونين شد. ايستادم و به نرده­هاي تكيه دادم، خيلي خسته بودم، به ابرهاي شعله­ور نگاه مي­كردم كه مثل خون بودند و برق شكست نور را روي خليج و شهر مي­ديدم. »

رابط عاطفي با طبيعت آنچنان عميق و به اشكال متنوعي كه طبيعت در هنرهاي گوناگون از نقاشي گرفته تا ادبيات و شعر و حتي موسيقي بسيار وصف شده است. چايكوفسكي در قطعه « 1812 » دشتهاي وسيع را توصيف مي­كند و در سمفوني ششم بتهون، مناظر با صفاي طبيعت تصوير مي­شود.

رئولدز معتقد است كه: « وظيفه هنر آن است كه زيبايي كلي و اصيلي را كه در طبيعت است در خود نمودار سازد. » در حيطه هنر معماري و هنرهاي وابسته به آن نيز به فراواني به نقش عناصر طبيعي مواجه مي­شديم كه در بخشهاي بعدي به آن خواهيم پرداخت.

 

دخل و تصرف هنرمند در اشكال طبيعي

وجه تمايز هنر و طبيعت چيست؟ آيا ميان زيبايي يك منظره واقعي و همان زيبايي به نحوي كه در يك اثر هنري منعكس مي­گردد هيچ تفاوت اساسي وجود دارد؟ اگر به اين سؤال جواب مثبت دهيم، در آن صورت با اين مسئله روبرو مي­شويم كه عمل هنرمند كه ميان ما و طبيعت حائل مي­شود چيست؟ اگر هنر چيزي جز ضبط ظواهر طبيعت نباشد، نزديكترين تقليد طبيعت بهترين اثر هنري خواهد بود و عكاسي جاي نقاشي را خواهد گرفت. حقيقت اين اسن كه در همه دورانهاي هنر اصيل، فرق ميان واقعيت و هنر ( كه همان صور خيال انسان است ) معلوم بوده است. امور واقعي همان امور غير مخيل است و الهامي در آن سرشته نيست. به زبان ساده مي­توان گفت كه هنرمند در تصوير طبيعت نمي­خواهد كه ظواهر مرئي آن منظره را توصيف كند، بلكه مي­خواهد چيزي بيشتر درباره آن به ما بگويد. اين چيز ممكن است مشاهده ا احساسي باشد كه ميان ما و همرند مشترك است، وليكن اين چيز اغلب اوقات كشف تازه­اي است كه هنرمند ميل دارد آم را به اطلاع ما برساند و هر چه آن كشف تازه­تر باشد، ارزش هنرمند در نظر ما بيشتر است.

به اين ترتيب در يك سبك اصيل، هنرمند كيفيات عالي را در سرچشمه اوليه هنر يعني طبيعت مي­جويد و با مشاهده دقيق طبيعت كيفياتي از طبيعت را كشف مي­كند كه ژيش از او در آثار هنري منعكس نشده است. بدين ترتيب چيزهايي كه در نظر اول در ديده ما بي­اهميت جلوه مي­كنند، بدست هنرمنداني حساس، شكل و معني مي­گيرند و در حقيقت قسمت تازه­اي از جهان ناديده را براي ما ظاهر مي­كنند و به وجود مي­آورند. آنچه مهم است اين است كه هنرمند خلاق نبايد در پي تقليد خالص از طبيعت باشد و نبايد بخواهد كه ديگران هم، دنيا را از ديد او ببينند، بلكه بايدكارهاي او مانند آئينه­اي باشدكه آنچه را كه بر روح و احساس او اثر گذاشته­اند، منعكس كند.

اما فهميدن طبيعت كار ساده­اي نيست. هنرمند بايد طبيعت را با همان جديت و غرض دانشمندان ، منتهي با روحيه ديگري، مطالعه كند. « اشر » نمونه­اي از اينگونه هنرمندان بود. او از طراحان بزرگي بود كه در ابتداء جزء رياضيدانان بود و سپس وارد رشته علوم فيزيك شد و هنر طراحي را با دانش معماري فرا گرفت و پس از آن ، از دانش نجوم و علوم فضايي مطلع شد.

او طرحهاي بسيار جالبي را كه از پديده­هاي عجيب هنري، فني و معمري است و از تجربيات او در زمينه­هاي مختلف بدست آمده بود، خلق كرد. اشكال و موجودت در كارهاي او دائم در حال تغيير و تبديل هستند.

يك مرغابي از ماهي متولد مي­شود يا يك كشتي تبديل به ماهي شده ماهي به پرنده اي مبدل گشته است. حيوانات خشن و درشت پوست به پروانگان نرم و زيبا مدل مي شوند و خارها به صورت گل زيبايي در مي آيند.

او اغلب به بيننده چنين القا مي كند كه يك چيز زشت، در حقيقت بسيار زيبا و بر عكس يك شكل زيبا ممكن است خيلي زشت باشد. او نشان مي دهد كه وقتي شناخت فيزيكي، رياضي و نجوم با طراحي و مهندسي همراه شود و با عرفان بياميزد، دنياي حيرت انگيزي به وجود مي­آيد. علاوه بر اين از جمله محركهاي ذهن اشر بايد از مجموعه ساختمانهاي « الحمرا » كه در دوره اسلامي در اسپانيا ساخته شده است نام برد. او در سال 1936 از الحمرا بازديد كرد و از آنجا طرحهايي برداشت. اين طرحها او را مجذوب هنر اسلامي كرد و او تحت تأثير اين آثار تا سالهاي آخر عمر به خالق آثار حسرت انگيز خود ادامه داد.

« دلاكروا » طبيعت را يك لغت نامه مي­خواند. او مي­گويد كه ما براي يافتن فلان « تون » صحيح و به همانصورتخاص، به سراغ طبيعت ميرويم، چنان كه براي پيداكردن معني صحيح كلمه يا املا يا ريشه آن به كتاب لغت رجوع مي كنيم. وليكن لغت نامه براي ما يك اثر ادبي عالي نيست كه بايد آن را سر مشق خود قرار دهيم و طبيعت نيز بر همين قياس نبايد به عنوان نمونه، سر مشق  نقاش باشد. نقاش براي الهام به سراغ طبيعت مي­رود، خصوصاً براي پيدا كردن « نوت اصلي » ولي آهنگي كه بر اساس اين نوت مي­سازد ساخته دست خود اوست و بس. اين دور شدن از تقليد دقيق د همه موارد از روي قصد و عمد است. علت اين تصرفات در طيعت يا ارائه و ميل هنرمند به ايجاد يك نقش يا حجم متوازن و داراي هويت واحد است و يا ميل او براي ساختن كنايه­اي از احساسات دروني­اش.

مي­توان گفت كه در هر اثر هنري نوعي تصرف در طبيعت وجود دارد. حتي مجسمه­سازان كلاسيك يوناني هم براي نزديك شدن به صورت آرماني، در طبيعت تصرف مي­كردند. خط پيشاني و بيني در عالم واقع هرگز به اين استقامتي كه مثلاً در مجسمه آفروديت مي­بينيم نبوده است. صورت نيز چنان بيضي نبوده است. اما تصرف در واقعيت درجات مختلف دارد. در جريان اين تصرف هيچ كس به آرماني كردن واقعيت اعتراض نخواهد داشت، فقط وقتي كه از طبيعت هتك حرمت شود بيننده زبان به اعتراض باز مي­كند. خط پيشاني و ابرو مي­تواند مستقيم باشد، اما پا نبايد به صورت نامعقولي كج و معوج شود. پس هنر يوناني را رها كنيم و به هنر سلتي و چيني قديم بپردازيم، خواهيم ديد كه در اي هنرها تصرف در طبيعت به جايي رسيده است كه موضوع اصلي به كلي ناپديد شده و چيزي جز نقش هندسي بر جا نماندهاست. در هنر گوتيك همه چيز در راه تلاش يكپارچه عمارت كليسا، برايبيان ماهيت ماورايي احساسات ديني به كار مي­رود. در اينجا كيفيت ارماني هنر يوناني با كسفيت كنايي هنر بيزانسي در هم مي­آميزد و غزض باز نمايي واقعيت نيست. در هنر چيني، ايراني و شرقي نيز، موضوعات طبيعي وجود دارد، اما نه به طور واقعي، بلكه بر مبناي حس هنرمند.

 

هنر رئاليستي و انتزاعي

يك حد نهايي براي نحوه انعكاس طبيعت در اثر هنري و ميزان دخل و تصرف در آن به « هنر رئاليستي » و حد ديگر به « هنر انتزاعي » ختم مي­شود. درك طرف به صورت بيان انتخابي جنبه­هايي از دنيا زنده در مي­آيد و در طرف ديگر ارائه هنرمند در آفرينش تصاوير آزاد تجلي مي­كند.

در دوره­هاي گوناگون تاريخ هنر، گاهي هنرمندان چون احساس مي­كرده­اند كه جهان بر آنها تنگ گرفته ايت يا براي اين كه احساس مي-كرده­اند كه تقليد خلقت خداوندي نوعي كفر است، از واقع نمايي بسيار فاصله گرفته­اند و يا به يكباره آنرا رها كرده­اند.

مي­توان در توجيه عدم شباهت پاره­اي آثار بومي آفريقا با طبيعت و به طور كلي در توجيه تمايل شديد هنر ابتدايي به تجريد هندسي گفته  شود كه هدف اصلي از آفرينش آنها القاي « ديگر بودي » دنياي روح است، بدين معني كه هنرمند مي­كوشد تا آنجا كه در توانايي تخيل خويش دارد، دنياي روح را از دنياي ظواهر زندگي روزانه جدا و متمايز سازد. شايد بتوان « درجات » متفاوت تجريد در هنر اقوام بدوي را اينگونه توجيه نمود كه هر قدر صورت هنر بيشتر جنبه تجريد داشته باشد، مضمون آن نيز بيشتر جنبه « روحانيت » خواهد داشت.

البته بايد گفت كه در بسياري موارد، هر چند هنر در ظاهر از فرمهاي طبيعي فاصله مي­گيرد و حتي شكل كاملا هندسي پيدا مي­كند ولي اين اشكال خود منتزع از واقعيت بوده نمايشگر جنبه­هايي كلي از جهان هستي و روابط و مفاهيم موجود در آن است. از جمله زمينه­هاي انعكاس طبيعت در هنر، استخراج تناسبات موجود در طبيعت و بكارگيري آن در آثار و به خصوص معماري است، يونانيان عصر كلاسيك از تناسبات، يك واقعيت زيبايي شناختي ايجاد كردند. فيثاغورث كشف كرد كه پرده­هاي موسيقي را مي­توان با فاصله­هاي مشخص سنجيد و هارموني موسيقي را مي­توان با روابط عددي تعيين كرد و به اين وسيله هارموني موسيقي يوناني با تصاعدي عددي 1،2 و 4 قابل تبيين بود، گويي اين نظم، رمز نظم كائنات را آشكار مي­ساختو افلاطون هارموني و نظم جهان هستي را بر اساس اعداد معين و مضربي از آنها مطرح نمود. بنابراين هماهنگي­هاي موسيقي كائنات يا به عبارت ديگر موسيقي افلاك در قالب روابط مابين اعداد مذكور جاي مي­گيرد

هنرمندان اسلامي نيز هندسته را به عنوان را به عنوان تصويري انتزاعي از تركيباتي كه در طبيعت وجود دارد و تناسب و نظم هماهنگي كه از وحدت الهي سخن مي­گويد، مي­شناسند.

در عصر گوتيك عدم توجه به تناسب ظاهري قوت بيشتري داشت و روند حركت هنر از فرمهاي هندسي به فرمهاي ساختماني مشابه با فرمهاي حيواني و انساني بود.

همراه با آغاز رنسانس، بار ديگر مفهوم زيايي بر پايه تناسب قرار گرفت. كساني مانند لئون باتيستا و لئوناردو داوينچي به بررسي طبيعت پرداختند و از طريق مطالعه و تجربه در زيبايي، تناسبات طلايي را استخراج كردند. شكلي كه « آلبرتي » در اين دوره براي كليساها پيشنهاد مي­كرد، همگي بر يك ديره ( كاملترين فرم در طبيعت ) محاط بودند. بدين ترتيب، رياضيات را بنياد شكلي همه هنرها قلمداد كردند و به همرن علت خصوصي تقريباً مافوق طبيعي در هنر پديد آمد.

در دوره باروك ( قرن هفدهم ) اطمينان و ايقان در مورد تناسباتي كه محصول كوشش هنرمندان رنسانس بود، مورد ترديد قرار گرفت و تناسب حسي جايگزين تناسب عيني شد.

در قرن اخير مطالعه تناسب در هر با ديدي تاريخي و تحت عنوان نظريه­هاي تناسب، توسط پژوهندگاني چون پانوفسكي و كورو دنبال شد. هنر مدرن نيز مجدداً مطالعاتي در باب تناسبات طلايي به عل آورد تا براي روابط بين فرم­ها، قوانين جامع­ و معتبري كشف كند. لوكور بوزيه نظريه « مدولر » را مطرح ساخت وموندريان پايه نظريه­هاي فرمهاي تجريدي خود را ارائه داد.

همانگونه كه آمد، هنر تا قبل از عصر جديد حتي در قالب هندسي خود پيوند با طبيعت را از دست نداد. تنها در عصر جديد بود كه نوعي هنر غير تصويري به عنوان سبكي جداگانه و منسجم تكوين يافت كه با سيار سبكهاي زمانه ( رئاليسم، امپرسيونيسم، اكسپرسيونيسم، سوررئاليسم و غيره ) سر جنگ داشت. اين جنبش جديد يعني « هنر انتزاعي » هنري است جداي از طبيعت و در پي خلق صورتي خالص يا اساسي كه از اجزاي مشهود و ملموس منتزع شده باشد.

اين واقع نمايي و انتزاع در قالب فرمهاي ارگانيك، آزاد و هندسي در سراسر تاريخ هنر جريان دارد. البته با گسترش تمدن و در هم شدن اقوام، اين شيوه­هاي هنري گوناگون در هم مي­آميزند. هم فرمهاي هندسي و هم فرمهاي ارگانيك، چه در دوره ما قبل تاريخ و چه در عصر تاريخ، بارها با تمام خلوص اصلي خود ظاهر مي­شوند. به عنوان موارد گوناگون استفاده از فرمهاي هندسي، مي­توان هنر هندسي مسلمانان را نام برد. مصداق اين نكته را در هنر بيزانسي و رومي نيز مي توان مشاهده كرد. علاوه بر اينها و فارغ از اين تأثيرات ظهرو هندسي در هنر پرو، مكزيك، جاوه و ژاپن نيز قابل توجه است. در هنر كوبيسم نيز همين نكته به چشم مي­خورد.

اما سنت استفاده از فرم­هاي ارگانيك كمتر قطع مي­شود، در هنر مصري، اين روش در كنار روش هندسي ادامه مي­يابد. در مصر باستان، هنر هندسي متعلق به طبقه روحاني و هنر ارگانيك متعلق به توده مردم بوده است. بيان هنر كلاسيك نيز نحوه بيان است ارگانيك و طبيعت نما. در نقاشيهاي مقابر صدر مسيحيت ما باز با هنر ارگانيك، با همه معصوميت آن، روبه رو مي شويم. در جنبه هاي طبيعي و انساني هنر رنسانس نيز بزرگترين پيروزي اين گرايش به چشم مي خورد.

هنر گوتيك و هنر شرق دور تيز از حيث جنبه هاي كلي خودف نماينده آميزش فرم هاي هندسي و ارگانيك هستند.

گفته­اند كه اساساً اين دو روش متقابل بر اثر محيط­هاي متضاد پديد آمده­اند. در جايي كه نيروهاي طبيعت خصمانه باشند، مانند يخبندان شمال و بيابانهاي منطقه حاره، هنر نه تنها صورت گريز از جريان زندگي به خود مي­گيرد، بلكه از هر آن چيز كه كنايه از آن جريان باشد نيز دور مي­شود. هنزمند همه چيز را به صورت هندسي در مي­آورد، همه چيز را حتي­الامكان غير طبيعي مي­سازد. معهذا اثر هنري بايد نظر بيننده را به خود جلب كند، او را تكان دهد، در او اثر كند. به همين جهت هندسه اين هنر انتزاعي بسيار پر جنب و جوش است.

از طرف ديگر، هنر انتزاعي اقوام بدوي، طبيعت را با نظر موافق مي نگرد. اين هنر انحناي انداموار را به كار مي برد و حالت زنده آن را تقويت مي كند. اين هنر، هنر سوحل خوش آب و هوا و سرزمينهاي پر حاصل است. هنر مرمي است كه از زندگي لذت مي برند و از دنيا اطمينان دارند. گياهان و جانوران و بدن انسان را با دقت محبت آميزي طراحي مي كنند و در آنجا كه هنر از تقليد محض منحرف مي شود، جهت اين انحراف، تشديد و تقويت ميل به حيات و حركت است.

هنر روستايي نيز تمايل شگفت انگيزي در جهت انتزاع نشان مي­دهدو يا در جهت انتزاع هندسي، مانند فرشهاي فنلاندي و گلدوزي هاي رومانيايي و سفالهاي پرويي و يا در جهت تصنع بخشدن به اشكال طبيعت چنانكه در سفالهاي اروپاي مركزي و پيكرهاي چوبي جزاير هائيتي و گلدوزيهاي چكسلواكي ديده مي شود. در بسياري موارد مثلاً در مورد هنر جزاير يوناني و ايتاليا، هر دو تمايل به موازات هم وجود دارد. توضيح اين تمايل را تا حدي مي­توان در صناعت و موادي كه براي تزئين به كار مي­رود پيدا كرد. مثلاً بعضي از شيوه­هاي نساجي، طبيعتاً و به عنوان آسانترين راه حل منجر به نقشهاي هندسي مي شوند.

البته بايد ظرفيتهاي ذاتي مواد و فراگردهاي مختلف را هم به حساب آورد. فلان روستايي كه با چند رنگ پشم رنگين كار مي كند، ناگزير نقشهاي هندسي خاصي را پديد مي آورد و اين نقشها به احتمال قوي ممكن است بي آنكه تأثير و تاثر مستقيمي  ميان آنها برقرار باشد، در نقاط مختلف جهان تكرار شوند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.