کانت زیبایی شناسی و هنر


کانت  زیبایی شناسی و  هنر

200  سال از درگذشت فیلسوف بزرگ روشنگری ، کانت ، می گذرد. بدون شک او یکی از چند فیلسوف بزرگی است که تاریخ فلسفه بعد از خود را تحت تاثیر قرار داده است.

 

از نظر کانت ، شناخت ، احساس و میل ، 3 نحوه آگاهی اند و اگر به طور کلی احساس ، واسطه میان ادراک یک عین و میل به تصاحب آن قرار می گیرد و اگر فهم ، همان قوه شناخت و عقل ، همان قوه میل است ، در این صورت قوه حکم همان قوه ای است که به احساس لذت و الم مربوط می شود. مقاله پیش رو بر آن است در حد بضاعت به بررسی و تبیین «حکم زیباشناختی» (از مباحث مطرح در نقد قوه حکم) از منظر کانت بپردازد.

بسیاری از متفکران ، نقد قوه حکم را کم نتیجه تر از دو نقد دیگر کانت ملاحظه کرده اند و در تحقیقات جهان انگلیسی زبان در باب فلسفه کانت اغلب از آن غفلت می شود، اما این سخن یقینا درباره قاره اروپا صادق نیست چون در آنجا تاثیر کانت دست کم به همان اندازه مبتنی بر این اثر او بود که بر دو اثر دیگرش مبتنی بود.

گوته اعتراف کرد که نتوانسته دو نقد اول را بخواند اما نقد سوم را تحسین کرد و شیللر نیز چنین کرد. رابرت سولومون در جلد هفتم تاریخ فلسفه غرب دانشگاه آکسفورد در این خصوص می نویسد: «نقد سوم در قرائتی سطحی ، شاید اختلاط بی پرده آرایی در باب ماهیت هنر و زیبایی و نقش غایت شناسی (تبیین های مبتنی بر قصد و غرض) در علم و بیان مسائلی در خصوص معنای واپسین زندگی و عالم به نظر آید؛ اما آنچه کانت در بحث از زیبایی در نظر دارد، حفظ قلمرو خاص زیباشناختی و «هنر از برای هنر» نیست بلکه چیزی بسیار بزرگتر است و آن ، زیبایی حیات انسان و اخلاق و طبیعت و کل عالم به منزله تجلی خیرخواهی خدا و تقدیر انسان است.

اگر مساله را بدین گونه بفهمیم ، آن وقت به طور راحت تری پی می بریم که چگونه نقد سوم به منظور تالیف و ختم دو نقد دیگر نوشته شد و چگونه بود که نقد سوم در ایده آلیست های آلمانی و رمانتیک های پیرو کانت ، تاثیری چنین شدید گذاشت.»

اغلب مورخان به این نکته توجه کرده اند که کانت در هنر، ذوق بسیار بدی داشت و در عصر هایدن و موتزارت ، موسیقی یگان های نظامی را می پسندید اما هنر به سخن دقیق ، اهتمام عمده نقد سوم نیست ؛ در آنجا هنر بیشتر به مثابه کلیدی برای غایت شناسی تلقی می شود و لذابه مثابه دروازه ای است به دید وسیع تری از جهان که کانت با گوته و رمانتیک ها در آن اشتراک نظر داشت.

کانت مدعی است شناخت حاصل از علم تا اندازه بسیاری به درک صحیح ما از زیبایی عالم یاری می رساند اما این کافی نیست ؛ از نظر او، آنچه لازم است تلقی دینی از خدا و صنع اوست، اما لازمه این تلقی از ذوق و درک زیباشناختی، احساس است؛ البته مراد کانت از احساس ، جریان صامتی در اعضا و جوارح نیست.

احساس مانند حکم است و فقط واکنشی زیستی نیست و نبوغ نه در علم بلکه در هنرها توانایی استثنایی درک و بیان این حس بزرگ زیبایی را دارد. این درک زیباشناختی از والایی عالم و زیبایی صنع خدا، نکته نهایی نقد سوم نیست بلکه نکته ای اخلاقی است. کانت به ما می گوید: «زیبایی ، نمودگار اخلاق است».

مقصود او از این سخن ، فقط الهام اخلاقی حاصل از آثار هنری به طور اخص نیست بلکه الهام بزرگی است که از رویت اشراف خداوند بر عالم حاصل می شود و این ، تضمین عدالت مورد دفاع در نقد دوم است و باز در اینجا نوعی تضمین است بر این که در جهان دیانت گریز و دنیاخواه امروز، نقشه الهی خداوند به طور متزایدی معلوم می شود.

آنچه پیروان جوان و اصلاح طلب کانت را بیش از هر چیز آزار می داد، این واقعیت بود که فلسفه او، چند پاره به نظر می آمد؛ بدین لحاظ که حیات انسان را به دو یا سه جزو آشتی ناپذیر تکه تکه می کرد بی آن که نشان دهد چگونه این تکه ها را باید با هم جمع کرد.

تصور این که یک جهان شناخت و یک جهان جداگانه برای عمل و از این جهان ، باز یک جهان احساس و حکم زیباشناختی جدا می شد، تحمل ناپذیر بود. نقد سوم در صدد حل این مشکل بود و پیروان بلافصل

کانت در صدد کمال بخشیدن به این تصورات بودند و به تعبیر خودشان می خواستند فلسفه پاره پاره کانت را به «نظام» تبدیل کنند. (فلسفه اروپایی – نیمه دوم قرن 18 تا واپسین دهه قرن 20 – ص.63)

به این ترتیب مضامین عمده زیبایی شناسی نهضت رمانتیک (به طور مستقیم و غیرمستقیم) الهام خود را از زیبایی شناسی کانت گرفت.

 

حکم زیباشناختی

کانت در کتاب سنجش خرد ناب ، مفروضاتی را پیش کشید که پس از باریک اندیشی طولانی ، او را قادر ساخت با یک روش اساسی با مساله هنر برخورد کند.

«زیبایی شناسی متعال » او نیز نوعی تئوری خلاقیت بود ولی با هنر سر و کار نداشت ؛ به طور کلی این زیبایی شناسی ، فعالیت حسی را ارزیابی و بررسی می کرد. در این زیبایی شناسی ، طبیعت به یک پدیده تبدیل می شد و از این رو به صورت یک حقیقت قابل درک انسانی درمی آمد و مادامی که یک حقیقت انسانی بود، در معرض قوانینی قرار می گرفت که به وسیله انسان تحمیل شده بودند.

در اینجا بود که برای روشن کردن دوگانگی عین و ذهن ، پیشرفت چشمگیری صورت گرفت چون در نهایت ، خودآگاهی ای حاصل شد که تاکنون به صورت «غیریت» طبیعت پذیرفته شده و دست کم در مورد معرفت و شناخت ، مورد اغماض قرار گرفته بود.

جایگزینی مفهوم خلاقیت به جای تقلید و محاکات می توانست به صورت یک مابعدالطبیعه بنیادی و اساسی ترسیم شود؛ با این وجود، این کار فقط یک آغاز بود؛ در این میان به رغم تبدیل حقیقت به پدیده ، نوعی عینیت نیز وجود داشت که به انسان رخصت نمی داد تا به مفهوم واقعی کلمه ، خلاق باشد.

این مساله از تعالی عقل که در پی درک بی واسطه و شناخت واقعی خدا بود، جلوگیری کرده و به وسیله اجابت قهری نوعی عقل عملی که از عقل نظری مجزا بود خلاقیت انسان را کور می کرد.

کانت در سومین نقد خود یعنی نقد قوه حکم ، تلاش قطعی خود را برای تسلط بر دوگانگی ای (دوگانگی عقل نظری و عملی) که از پیشرفت زیاد جلوگیری می کرد، به انجام رسانید؛ این تلاش منجر به ظهور مفهومی از هنر شد که نمونه نخستین قاعده بندی زیبایی شناسی ایده آلیستی بود.

کانت معتقد بود علم و ایمان در دو حوزه کاملا متفاوت عمل می کنند و هیچکدام در اجزای دیگری به تحلیل نمی رود مگر این که نوع ثالثی از تجربه که نوعا متفاوت باشد، محقق شود و به صورت یک سنتز، عمل نماید.

از این رو کانت در ورای فکر و اراده ، احساس را قرار داد که ادراکات جهان حسی را که شناخت عقلی را متعالی می کند و انسان را به فضایی ماورای حسی اوج می دهد علت یابی می کند.

تفسیر احساس ، ویژگی غایت شناسانه طبیعت را تایید می کند و در احکامی بیان می شود که اساسا ذهنی و زیبایی شناسانه هستند. طبق نتایج فوق ، مفهوم تشخیص زیبایی طبیعت این است که در آن برخی از کیفیت های غیرقابل تعریفی تصور شود که آن را روحانی کرده و به ساحت الهی ارتقا دهند و این هنرمند است که نتایج مطلق را که از دیدگاه مفهومی ، غیرقابل بیان هستند و کانت آنها را «غایت های بی هدف» می نامد، درک می کند و منتقل می سازد.

این مسائل فقط از راه حل و فصل تمام تمایزات موجود بین پدیده (Phenomen) و شی فی نفسه (nou men) حاصل می شود. حقیقت و خیر، هر دو متعالی اند و «ذوق ، قوه سنجش درباره یک ابژه یا شیوه تصور آن از طریق رضایت یا عدم رضایت بدون هر علاقه ای است و متعلق چنین رضایتی ، زیبایی نامیده می شود». (نقد قوه حکم – ص 109)

مقصود کانت از «بدون هر علاقه ای » این است که سنجش از طریق هر نوع پیش فرض قطعی از ابژه بی تاثیر خواهد بود؛ از این رو می بایست محدودیت هایی را که سودمندی و خیر، فکر و عقل را محدود می سازد، کنار گذاشت.

«با این همه کانت همواره به آرمان تعالی وفادار نبود و در مفهوم زیبایی خود، عناصری را ارائه داد که با معیار «غایت بی هدف» – که خود آن را مطرح کرده بود – همخوانی نداشت.

او درواقع بین دونوع زیبایی فرق گذاشت ، زیبایی مستقل و زیبایی صرفا وابسته. زیبایی مستقل برای بیان کیفیت ابژه ، مفهومی فرض نمی کند اما زیبایی وابسته ، یک چنین مفهومی را فرض می کند و طبق آن معتقد به تکامل عین است ؛ اولی، زیبایی این یا آن چیز نامیده می شود و دومی با تکیه بر یک مفهوم (زیبایی مشروط) منسوب به ابژه هایی است که از مفهوم یک قصد و هدف ویژه ناشی می شود.

کانت ، گلها، پرندگان (طوطیان ، مرغان گل خوار، مرغ بهشتی) و صدفهای دریایی را به عنوان نمونه هایی از زیبایی طبیعی ، مثال می زند. او سپس با گذر از زیبایی طبیعی به زیبایی هنری ، تصاویری از نقوش برگی یا کاغذ دیواری و فانتزی های موسیقی (موسیقی محض بدون پروگرام و متن) را فهرست بندی می کند.

 

زیبایی ؛ مشروط یا مستقل

کانت با بیان نظریه زیبایی مستقل خود، یکی از پیشروان ضدمفهومی فن شعر معاصر نظیر نهضت های انتزاعی امروزی است ، اما از مثال های مذکور معلوم می شود که کوشش برای همزیستی زیبایی مستقل و زیبایی مشروط و آمیزش دو قالب متمایز زیبایی و هنر، بناچار در پیچیده گویی های بی نتیجه ،پنهان مانده است.

کانت برای زیبایی مستقل مجبور شد نقیض آن (زیبایی وابسته) را به کار ببرد، نظیر زیبایی یک انسان ، یک اسب یا یک ساختمان ؛ یعنی زیبایی تمام آن چیزهایی که دارای مفهوم غایت مندی هستند و به وسیله آن ، زیبایی تحقق می یابد.

نتیجه این دوگانگی این بود که در سنجش ناب زیبایی ، سنجش ذوق نیز ناب می شود و حال آن که «سنجش ذوق درخصوص یک ابژه» همراه با یک هدف معین درونی ، فقط زمانی ناب می شود که شخص داور، مفهومی از این هدف در ذهن نداشته باشد یا دست کم در سنجش خود از آن دوری جوید.

اما آیا ایجاد یک چنین مانع و ورود به سنجش ناب ذوق ، واقعا اشاره دارد به این که شخص به یک ساحت عالی تر صعود می کند و این ساحت هم مطابق با تعالی حقیقت و خیر است؟

جواب کانت ظاهرا تاییدکننده است و لذا بررسی آنتی تز پدیده ها و شی ئ فی نفسه ، ارزشمند می شود اما درواقع کانت صرفا از طریق تفاوت قائل شدن بین سنجش ناب ذوق از سنجش ذوق کاربردی یا تایید و تاکید این که در مورد دوم ، ذوق در نتیجه وحدت بین ارضای زیبایی و ارضای فکری به این وحدت دست می یابد، نتیجه گیری و استنتاج می کند.

کانت در مباحث بعدی خود روشن می کند که در سنجش ذوق کاربردی ، امکان وجود یک ساحت برتر و عالی در ماورای حقیقت و خیر، منطقا مورد انکار قرار می گیرد. کانت از «هماهنگی» بین دو حالت ذهن (سنجش خیر و سنجش زیبایی) و منافعی صحبت می کند که از این هماهنگی حاصل می شود ولی زمانی که چشم پوشی از آرمان یک غایت بی هدف ، اساس سنجش زیبایی شناسی را متزلزل سازد، این هماهنگی به چه مقدار امکانپذیر خواهد شد؟

پیوند بین زیبایی طبیعی و زیبایی هنری هم با این تناقض ، گره خورده است. هنرمند در نظر کانت کسی است که با تخیل سرشته شده و دارای قوه خلاقه ای از دانش مثل قریحه یا نبوغ است.

طبق نوشته کانت ، نبوغ ، قریحه ای (یا هبه طبیعی) است که قواعد هنر را پی می نهد چون قریحه به صورت قوه فطری خلاقه هنرمند متعلق به طبیعت است بنابراین مساله را نیز می بایست به همان صورت بیان کنیم: نبوغ ، تمایل فطری نفسانی ای است که طبیعت به وسیله آن ، قواعد هنر را ارائه می دهد.

پس نبوغ هنرمند در نظر کانت ، تطابقی با ذوق ناب ندارد و لذا تا آنجا که غایتمند است ، به صورت مفهوم مشخصی از فرآورده هنری فرض می شود.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *