تقسیم بندی جنسن

 

جمله آنهایی که نام اشیاء را می پرسند و با یادآوری های یک کلمه را به کمک کلید جستجو می کنند به نظر جنسن از این نوع فعالیت های هوشمندانه هستند.

در سطح دوم) به نظر جنسن هوش دارای فعالیت های وسیع تر و پیچیده تر می شد و لذا کار او به جای تداعی به شناخت منتهی می گردد. در این سطح پدیده ها مقوله بندی می شوند، تغییر شکل می یابند، بین برخی از آنها ارتباط کشف می گردد و در نهایت تعبیر و تفسیر می گردند. ماحصل اینکه هوش در این سطح، محرک را به همان گونه که به او ارائه می شود نمی پذیرد بلکه آن را به موادی که برای خود او قابل درک است تبدیل می کند. بنابراین شکل ظاهری پاسخ و ماهیت آن، برخلاف سطح یک در این سطح الزاما با شکل ظاهری محرک همانند نخواهد شد. در اینجا نیز بسیاری از سئوالات آزمون های هوش را می توانیم نام ببریم که این نوع فعالیت هوشمندانه را طلب می کنند. از جمله سئوالات مربوط به تعریف کلمات انتزاعی، درک معانی ضرب المثل ها، پیدا کردن نکته های انحرافی در سئوالات، حل معماها، و غیره …

جنسن معتقد است که نمره های افراد در سطح او سطح IIی کارکرد هوش باهم همبستگی مثبت دارند. به عبارت دیگر کسانی که در سطح آنمرات خوب دریافت می کنند در سطح II نیز نمراتشان خوب خواهد شد و بالعکس. به نظر او سطح دوم هوش بیشتر از سطح اول آن تحت تأثیر فرهنگ ها و طبقات اجتماعی قرار می گیرد. بسیاری از کسانی که در آزمون های هوش نمرات کم دریافت می کنند جزو کسانی اند که در سطح دوم هوش عملکرد نامناسب دارند. فقر فرهنگی خانواده و طرز نگرش آن در این زمینه می تواند یکی از علل این پدیده محسوب گردد.

ناگفته نماند که تقسیم بندی جنسن، آنگونه که او آنها را کاملا در دو سطح مجزا معرفی می کند مورد پذیرش همگان قرار نگرفته است در آزمون های هوش سئوالات دیگری را می توان یافت که در حد واسط قطب او قطب II قرار می گیرند. این سئوالات همزمان، هم فعالیت های مربوط به تداعی و هم فعالیت های مربوط به شناخت را فعال می سازند، به گونه ای که میزان ترکیبشان از سئوالی به سئوال دیگر فرق می کند. از طرفی دیگر در فعالیت های تداعی، حتى تداعی های محض، نیز برخی از فعالیت های شناخت کاملا غائب نیستند. برای اینکه یک کلمه، کلمه دیگر را فراخواند لازم است که

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آن جمله به ترستون (۱۹۴۷)، گیلفورد (۱۹۶۷) و ورنون وكتل می توان اشاره کرد.

در صفحاتی که پیش روی داریم نظریات برخی از آنها را مختصرا معرفی خواهیم نمود.

نکته قابل ذکر این است که که شیوه تحلیل عوامل به فاکتورهای نهفته در هوش بیشتر از وصیات ظاهری آن توجه دارد.

به عبارت دیگر این روش عواملی را در هوش کشف و برجسته می سازد که بدون تجزیه و تحلیل های آماری نمی توان به آنها دست یافت.

 

نظرية دوعاملی اسپیرمن

اسپیرمن اساس نظریه دو عاملی خود را در سال ۱۹۰۴ تحت عنوان G-Factor Theory منتشر نمود. او با محاسبه رابطه بین سئوالات برخی از آزمون های مشهور زمان خود، از جمله آزمون های شنیداری و بینایی با نمرات درسی دانش آموزان دریافت که همبستگی بالایی بین آنها وجود دارد، در حالی که در آزمون های دیگر از جمله آزمونهای استعدادهای هنری با درک زیبایی یک چنین همبستگی ها مشاهده نمی شود. در مورد آزمون های دسته اول او نتیجه گرفت که می بایست لاجرم یک عامل مشترک وجود داشته باشد که باعث همبستگی بسیار بالای سئوالات آنها شده باشد. او این عامل مشترک را اصطلاحا عامل G نامیده که نشانگر همبستگی کلی یا عمومی است. در مورد آزمون های دسته دوم استدلال نمود که سئوالات این آزمون ها باید وجه اختصاصی تری از هوش را مورد سنجش قرار دهند و به همین جهت نیز همبستگی ضعیفی با نمرات درسی یا با آزمون های دسته اول نشان می دهند. او این وجه اختصاصی را با علامت s مشخص کرد که حرف اول كلمة «special» انگلیسی است. عامل G به این ترتیب نشانگر همبستگی های مثبت قابل ملاحظه بین ماده سئوالات آزمون ها است.

و عامل s  نشان می دهد که این همبستگی ها برای برخی دیگر از سئوالات بسیار ضعیف است به گونه ای که به آنها نمی توان اعتنا نمود.

نمودار صفحه بعد این نظریه را به گونه عینی نشان می دهد:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

را از سنجش هوش حذف کنند. مراجعه به سئوالات آزمون های هوش ناوابسته به فرهنگ کتل وآزمون های ماتریس های پیش رونده ریون نمونه جالبی از این آزمون ها ارائه می کنند.

اکثر سازندگان این آزمون ها به طور ضمنی فرض می کنند که هوش یک پدیده ارثی است و بنابراین لازم است ماده سئوالاتی در آزمون پذیرفته شوند که بار فرهنگی نداشته باشند.

زبان و مسائل مربوط به آن از جمله درک لغات با بیان جملات از این آزمونیه حذف می شوند و اگر مختصری از آنها کمک گرفته می شود فقط برای انتقال دستورالعمل اجرای آزمون به آزمودنی ها خواهد بود. توان درک رابطه همان چیزی است که در تحلیل عوامل، اسپیرمن آن را عامل G نامیده است و ما در صفحات بعد به آن خواهیم پرداخت.

ب: «هوش به عنوان توان سازگاری با موقعیت های جدید

این نظریه بیشتر تحت تأثیر نظریه تکاملی لامارک و اسپنسر شکل گرفته است و بعد وارد مباحث مربوط به روان سنجی شده است. گفته می شود که در مسیر تکامل موجودات، آنهایی که با هوش تر بوده اند بهتر توانسته اند خود را از مخاطرات دور نگهدارند یا مخاطرات را به کلی دفع نمایند.

در مورد انسان؛ سازگاری با محیط مستلزم در تلاش مکمل هم است یکی تغییر محیط آن گونه که ساخت فیزیکی و شخصیتی فرد اقتضا می کنند، دوم انطباق فرد با شرايط محيط یعنی تغییر فرد به اقتضای زمان و مکان. در این نظریه همان طوری که  ملاحظه  می شود با اینکه عوامل وراثتی در مرحله اول اهمیت قرار می گیرند، عوامل مربوط به یادگیری و محیط کاملا از آن حذف نمی شوند. برای اینکه فردی بتواند خود را با محیط سازگار کند، یا اینکه پاسخ سئوالی را به طور مطلوب بدهد لازم است که  علاوه بر توان وراثتی  از تجربیات قبلی زندگی خود نیز بهره بگیرد. افزون بر این، مواردی وجود دارند که ناسازگاری با آنها را باید بیشتر به حساب عوامل شخصیتی گذاشت تا عومل به هوش، به طور مثال ناسازگاری بیماران روانی با محیط فیزیکی و اجتماعی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محتواها به نظر او ممکن است تصویری ، نمادی، معنایی یا رفتاری باشند. محتواهای  تصویری شامل اطلاعاتی هستند که از راه حواس به دست می آیند.

محتواهای نمادی تمام اطلاعات مربوط به حروف، اعداد و علائم قراردادی را در بر می گیرند.. محتواهای معنایی شامل معانی کلمات، جملات، عقاید و اندیشه ها می شوند. بالاخره محتواهای رفتاری  اطلاعات به دست آمده از رفتارهای مختلف مردم را تحت پوشش خود قرار میدهند. به این ترتیب گیلفورد تمام محتواهای هوش را به چهار دسته تقسیم می کند. که به خوبی از یکدیگر قابل تفکیک هستند.

در سطح کارکرد گیلفورد به بررسی نوع فعالیت هوش بر روی محتواها (مواد) می پردازد. به نظر او وجه این فعالیت ها یا شناختی، یا حافظه ای، یا تفکری (از نوع همگرا با واگرا) یا ارزشیابی است. منظور از کارکرد شناختی آن دسته از فعالیت های هوشمندانه است که به کشف، بازشناسی، یا کشف مجدد پدیده ها منجر می شوند. فعالیت های حافظه ای به حفظ و نگهداری همان پدیده های شناخته شده، می پردازند. در تفکر همگرا) فرد تمام اطلاعات و تلاش خود را برای یافتن یک راه حل که مطلوب ترین تلقی می شود تجهیز می کند در تفکر واگرا بر عکس، فرد راه حل های مختلف را تجربه می کند تا شاید به ابتکار یا نو آوری های ممکن دست یابد. به هنگام ارزشیابی، هوش پدیده ها را با هم مقایسه می کند، وجوه اختلاف یا تشابه آنها را در نظر می گیرد، به قضاوت می نشیند و ارزش هر پدیده را با ملاک های موجود تعیین می کند. در این سطح همان طور که ملاحظه می شود ۵ فعالیت از یکدیگر باز شناخته می شوند علی رغم تفاوت های بنیادی با هم تداخل یا «هم پوشی» نیز دارند. به طور مثال در فعالیت های شناختی توانهای حافظه ای، تفکری و ارزشیابی هوش نیز فعال می شوند تا شناخت بهتر صورت گیرد

در سطح فراورده ها گیلفورد که نتایجی که فعالیت های هوشمندانه در پی می آورند توجه دارد.

این فراورده ها را او به ۶ دسته که عبارت از: واحدها، طبقه ها، رابطه ها، سیستم ها)، تبدیل ها و تلویحات ( کاربردها) هستند تقسیم می نماید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع هوش گرچه در قرون گذشته تحت عناوین عقل یا خرد مورد توجه ادبا و فلاسفه بوده است لكن طرح آن به گونه روان شناختی امروزی، ویژه قرن بیستم است. با مراجعه به متون کتاب جمهوریت’ افلاطون در می یابیم که یونانیان باستان در دو هزارواندی سال پیش آن را ملاک انتخاب افراد شایسته برای احراز مشاغل حساس قرار می داده اند. ارسطو معتقد بود که نوجوانان به این دلیل خوش باورند که در مقایسه با بزرگسالان کمتر گول خورده اند (آوانزینی ۱۹۸۴). در قرون نزدیک تر به ما کانت با نوشتن کتاب های «نقد خردنابه»، نقد خرد عملی و نقد قضاوت» کوشید ماهیت آن – را از دید فلسفی بیان دارد و سطوح مختلف آن را مشخص سازد. عرفا در مشرق زمین عقل را مقابل عواطف قرار می دادند و راهبردهای آن را بدون عاطفه عشق نابسنده | توصیف می نمودند. مربیان تعلیم و تربیت بر عکس، می پنداشتند که هیجانات می باید با تمهیدات عاقلانه تحت کنترل درآیند تا آسیب های کمتری را به زندگی اجتماعی انسان | وارد سازندر ادبیات عامیانه ملل زنان را کم هوش تر از مردان معرفی می کردند بدون اینکه شواهد دقیقی برای ادعای خود داشته باشند.

اولین قدم های جدی برای زدودن زنگارهای اوهام از چهره هوش با تمایل به سنجش آن در آغاز قرن بیستم برداشته شد. در فصل اول این کتاب ضمن مروری بر تاریخ روان سنجی ملاحظه شد که چگونه اهمیت دادن به تأثیر تفاوت های فردی در یادگیری منجر به ابداع اولین آزمون هوش استاندار شده از سوی بینه و سیمون شد. این دو دانشمند فرانسوی بحق دریافته بودند که مطالعه ماهیت هوش جز از طریق بررسی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گیلفورد عوامل مؤثر در هوش را با طرحی جامع تر مورد مطالعه قرار داده است. قبل از او پیروان تر ستون با تجزیه و تحلیل های خود بر روی آزمونهای مختلف حدود ۱۰۰ عامل را باز شناخته بودند که به طور پراکنده ارائه می شدند. گیلفورد (۱۹۶۷) با طرح سه بعدی خود امکان باهم نگری» بهتر این عوامل را فراهم آورد و فرصتی ایجاد کرد که حتی عوامل احتمالی آینده را نیز بتوان پیش بینی نمود. طرح گیلفورد هوش را از سه زاویه محتوا، کارکرد و فرآورده های آن مورد بررسی قرار می دهد. در سطح محتوا گیلفورد به طبقه بندی موادی اقدام کرده است که هوش بر روی آنها به فعالیت می پردازد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از سئوالات این آزمون ها عملی یا مشاهده ای هستند و عمدتا جزو مقیاسیدا محتوایی طبقه بندی می شوند. در این آزمون ها یا به مشاهده رفتار کودکان موقعیت های آزمایش می پردازند و یا اینکه سئوالاتی را مطرح می کنند که کودک می بایست دلایل خود را به همراه انتخاب پاسخ بیان دارد. از آنجا که طبق نظریه فرایند مداری هوش هر فرد به شیوه خاص خود اطلاعات را پردازش کرده و نتیجه گیری می کند، مشاهده رفتار افراد در این آزمونها و تجزیه و تحلیل نوع دلایل آنها به روان شناس اجازه می دهد که درباره سطح تحولی هوش آزمودنی قضاوت دقیقی ارائه  نماید.

– نظریه بازنمایی برونر

در نزد کودکان تفکر باعمل بازنمایی می شود و هرچه کودک خردسال تر باشد. این بازنمایی بیشتر به صورت تجسمی و عینی نمایانگر خواهد شد. گرایش به نقاشی، بازی با خمیر، یا سازندگی با مهره ها و ابزارها نشان می دهد که تا چه اندازه کودکان نیازی عینی کردن تفکر خود دارند و از آن لذت می برند.

( برونر (۱۹۶۴) معتقد است که از راه تجزیه و تحلیل بازنمایی های کودکان می توان به کارکرد هوش آنها پی برد و به همین منظور مشاهده دقیق آنها را به هنگام فعالیت های روزمره پیشنهاد می کند. به نظر او در نزد کودکان خردسال تفکر به طرز تنگاتنگی درگیر باعمل است، به گونه ای که می توان گفت آنها با دست های خود می اندیشند و نقش تفکر خود را بازی می کنند.

به این ترتیب خلاقیت می تواند ملاک ارزشیابی هوش کودکان قرار گیرد. آزمون های سرد خلاقیت را هم به صورت کاملا آزاد، هم به صورت نیمه هدایت شده و هم به صورت کاملا تنظیم شده اجرا می کنند. در حالت کاملا تنظیم شده، هم ابزار سنجش و هم موضوع سنجش استاندارد شده اند. در صورتی که در حالت نیمه هدایت شده کودکان آزاد گذاشته می شوند که خود موضوع خلاقیت خود را انتخاب کنند. مثلا در حالت نیمه هدایت شده تعدادی مکعب به اندازه های مختلف به آزمودنیها داده می شود و به آنها پیشنهاد می گردد که با آنها به هرگونه که تمایل دارند یک خانه بسازند

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.