هميشگي هميشه ها -سهراب سپهری

هميشگي هميشه ها

هميشه

عصر

چند عدد سار

دور شدند از مدار حافظه كاج

نيكي جسماني درخت به جا ماند

عفت اشراق روي شانه من ريخت

حرف بزن،‌ اي زن شبانه موعود!

زير همين شاخه هاي عاطفي باد

كودكيم را به دست من بسپار

در وسط اين هميشه هاي سياه

حرف بزن، خواهر تكامل خوشرنگ!

خون مرا پر كن از ملايمت هوش

نبض مرا روي زبري نفس عشق

فاش كن

روي زمينهاي محض

راه برو تا صفاي باغ اساطير

در لبه فرصت تلالو انگور

حرف بزن، حوري تكلم بدوي!

حرف مرا در مصب دور عبارت

صاف كن

در همه ماسه هاي شور كسالت

حنجره آب را رواج بده

بعد ديشب شيرين پلك را

روي چمنهاي بي تموج ادراك

پهن كن

شعر «هميشه» سپهري، قصه غربت مرد است كه در تنهايي حيات به فرياد آمده است و در برهوت وجود،‌ زن، آن حوري تكلم بدمي را جستجو مي كند تا به همراهي او در سمفوني جاودانه آفرينش سرود عشق را در «هميشگي هميشه ها» زمزمه كند.

… جاري زمان، مثل هميشه، در بستري از رنگها مي خراميد…

هنوز در تاريكي بي آغاز و پايان ازل، «دري در روشنايي نروييده بود»، سكوت سياهي در رگ هستي مي تپيد.

كسي كه تنها كس بود، زمانهاي زمان، «كنار مشت خاك»،‌ در دوردست خويش، اوج خود را گم كرده بود.

از لحظه بعد مي ترسيد، به «تبسم پوشيده گياهي» بر گوشه لبهايي شبيه بود كه بوي ترانه اي گمشده مي دادند، در دهليزهاي وجودش انتظاري سرگردان موج مي خورد، دستهايش پر از بيهودگي جست و جو بود، احساس مي كرد خوابي را ميان علفها گم كرده است، انگشتانش به سوي هيچ مي لغزيدند.

***

شبي از شبهاي دراز زير بارش يك راز، كمي آن سوتر از اين پرچين نياز، نازِ پيچك غزل او را پيچيد.

كلمه شد، كلمه رعدي در خلوت سراي هستي،

كاي خداوند خدا

«ما بي تاب و نيايش كمرنگ

از مهرت لبخندي كن،‌ بنشان بر لب ما

باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو

ما هسته پنهان تماشاييم

ز تجلي ابري كن، بفرست، كه ببارد بر سر ما

باشد كه به شوري بشكافيم، باشد كه بباليم و به خورشيد تو پيونديم

باشد كه ز خاكستر ما،‌ در ما، جنگل يكرنگي به در آرد سر

اي نزديك

خود را در ما بفكن

باشد كه به هم پيوندد همه چيز، باشد كه نماند مرز، كه نماند نام، »

ناگهان در نفرت بيداري به خاك افتاد،‌ در باز شد، تنها كس از «هجوم حقيقت»‌ بر «خاك فراگير ناز» افتاد… بذر تمامي گلها را در حافظه رويش نظاره كرد و نزديك انبساط،‌ در ملتقاي خدا و آيينه، آنجا كه «نشان قدم ناتمام خواهد ماند»،

انگاره اي افتاد بر آبهاي تنهايي قصه آفرينش، رمز واره‌اي به بلنداي بلند يك آه، در شولايي از نيلوفري باغ خدا

تنها كس احساس كرد چيزي در او جاري شد، در سيلانِ اين جاري ابهام با خود زمزمه كرد:

اين كيست؟

از كدامين سو است؟

اهل كدامين ديار و يا كدامين قبيله فرشتگان در بدر ملكوت است؟

هرجا كه نه اينجا، هر سو،‌ كه نه اين سو

شايد اهل آن سو.

آن سويي چشماني به رنگ روح داشت و نگاهي كه در زير هرم سوزان سپيدش،‌ تنهايي بي رنگ مي شد، پيكرش سپيدِ سپيد،‌ تا نزديكي رنگ هيچ

تنها كس اين سويي در «ابتداي خطير گياهان» هر دم خيره تر مي شد

از دستان آن سويي چيزي مثل سبزينگي تمام سبزها چكيدن داشت، برهوت رابطه هر دم سبزتر مي شد.

تنها كس با خود زمزمه مي كرد

او آمده است،

اما از كجا؟

شايد از آن سو هايي كه هسته پنهان «ترنم مرموز» اين سوهاست.

در تموج تصويرش در قاب لحظه ها، حس كرد او آمده است.

تا از «تناسب گل»ها براي تنها مرد اين سويي سرپناهي بسازد، تا از گزند تازيانه هاي رنج در امانش دارد،

آمده است تا حصار كوچك مرد را با «دريچه هاي مكرر» رو به آن «وسعت بي واژه»‌ بگستراند تا، نداي «همهمه بادهاي جهان»‌كه او را تا لب «هيچ ملايم» مي خوانند بشنود

در طنين «رفتار ملايم» پلكهاي آن سويي، پرنده هاي خيال در خسته خانه ذهن در فراز و فرودي ابدي بودند، «زنگ باران» با صدا آمد

آغاز پرواز،‌ در هميشگي هميشه ها،

براي گم شدن در افقهايي كه پايان گستره يك يادند،

فراز آن كه بايد برود و فرود آن كه براي پرواز به پايان رسيده است.

اما آن كه مي ماند، بايد «نيكي جسماني»‌ خود را براي فرودهاي هميشه آن كه در «اندوه زندگي» گم شده است بگستراند.

در اين فراز و فرودها، اين سويي از پشت الفاظ تا «علفهاي نرم تمايل» دويد و به لطافت نسيم پرسيد،

مي بيني؟

آدم اينجا چقدر تنهاست؟ تنهاي تنها،‌ محكوميت تقديري تمامي آناني كه همه گونه نيستند.

و تو، اي اهل آن سوها،

در انعكاس تنهاييها، در تموج خاطره ها،‌ با غربت «ماهيي كوچك» آشنا باش كه «دچار بي‌كرانگي آبها» شده است، «مرا به خلوت ابعاد زندگي ببر».

اين سويي در انعكاس فرياد خويش، صداي فاصله ها را مي شنود كه غرق ابهامند و در «روشني اهتزاز خلوت اشيا»‌،‌ احساس مي كند بر پلك حادثه ها،‌ شبنمي نشست، شبنم سخن.

سخن، مولودي تازه در آفرينش

زمزمه اي نهان،

آري

«دچار بايد بود، دچار آن رگ پنهان رنگها

وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد».

«چه كسي بود، صدا زد»…

هان، تو بودي؟… آن سويي… حرف بزن

دوباره بگو، «اي زن شبانه موعود»، اي نورِ در ظلمت حيات

اي ترنم موزون

«يك نفر بايد از حضور شكيبا، با سفرهاي تدريجي باغ چيزي بگويد

يك نفر بايد از حجم كم را بفهمد، دست او را براي تپشهاي اطراف، معني كند. قطره اي وقت روي اين صورت بي مخاطب بپاشد، يك نفر بايد اين نقطه محض را در مدار شعور عناصر بگرداند»، گوش كن

شهري، نسبي… و حتي كودكيي نيز ندارم كه بدان باز گردم،

تو اهل ديار مايي؟

اي تجلي روياها،‌ اي تجسم آرزوها، حرف بزن.

آواي سپيد بودنت را،‌ در توفندگي ظلمت، كه از برگها مي ريزد، تكلم كن،‌ تكلم كن «واژه‌هايي كه خودِ بادند، خود بارانند»،‌ حرف بزن، بخوان. بخوان آن كتابي را كه «واژه‌هايش همه از جنس بلورند»

من تنهاترينم، تشنه شنيدن «حرفي كه از جنس زمان» است

حرف بزن، بوي تنهايي مرا در كوچه باغ آفرينش مي شنوي؟

حرف بزن، براي غبار گرفته مردي كه رو به «شرق اندوه نهاد بشري» كوله بار عطش بر دوش، در جستجوي «سمت مرطوب حيات» است.

حرف بزن، براي كسي كه نمي داند در «كدام بهار، درنگ خواهد كرد» و در سطح برگهاي كدام نارون روي زمين سبز خواهد شد.

بگو، «كجاست سمت حيات»؟

من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟

كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟»

حرف بزن، عنكبوتِ سكوت را از دهليز جان من بران

حرف بزن، براي من، كه «ميكده اي هستم در مرز كسالت»

«ساختماني لب دريا، نگران به كششهاي بلند ابدي»،

«كماني در هراس از كشيده شدن»*

سخن بگو، اي زمزمه مرموز رهايي

«من صداي نفس باغچه را مي شنوم و صداي چك چك چلچله از سقف بهار،»

حرف بزن

«زير همين شاخه هاي عاطفي باد» كه انگاره پريشان سرنوشت مرا در گيسوان تو نقش خواهند زد

حرف بزن

براي تنهاترين اين سويي، كه «گرفتار گرمي گفتار» است و در جستجوي «خيمه زند در رگ يك حرف»،

حرف بزن و مرا به وسعت تشكيل برگها، «كودكي شور آبها» ببر

«ضربه هاي گياهي حيات» مرا شماره كن، و عشق را كه صداي فاصله هاست اندازه بگير،

و بگو من تا «طلوع انگور» چقدر فاصله دارم؟

حرف بزن

مگر نمي داني «هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند»؛ در اين انهدام پنهان آشكارم كن،

بر هامون تفتيده لحظه هاي مجرد من گام بزن،

راه برو، تا در باغ يادهاي اين كوير، «تكامل انگور»‌ را در تغزل بلند آفتاب زمزمه كنيم.

صدايم كن،

اي در ابتداي خويش،

«با دستان بدويت «شبنم دقايق را به نرمي از تن احساس مرگم برچين»

من به دنبال «صداي پاي تو از حوالي اشيا» آمده ام

سخن بگو، حرف بزن

«كجاست جشن خطوط؟» من در جوانمرگي خويش زنده ام

«نگاه كن به تموج،‌ به انتشار تن من،»

بگو،

من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟

حرف بزن،

اين صداي حزن را،‌ اين «صداي پوست انداختن مبهم را» با دهان به پهناي فلك در من فرياد كن، اي از جنس كلمه،‌ خود كلمه، بيا

در هميشگي وجود، در خاموشي لحظه ها

با پاي آبگينت در نهر خشك وجودم گام بزن

***

… و اينك «چند ثانيه غفلت رنگين حضور هستي ماست»

*اشاره به سه گونه نيايش در مقدمه كتاب «گزارش يه خاك يونان»‌ اثر نيكوس كازانتزاكيس

شرحي بر شعر هميشه سهراب سپهري، چاپ شده در مجله زنان، سال اول،  مهرماه 1371،‌ شماره 7

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.